محيا سادات محمديمحيا سادات محمدي، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

محيـــــــا ماه من

نقاشی گل بانو

ماجرای نقاشی گل بانو: دیشب داشتم پست جدید میزاشتم.تمام مطالب رو هم نوشته بودم و میخواستم ثبت کنم که گل بانو گفت مامان آب میخوام من تا رفتم براش آب بیارم  نی نی وبلاگو بست . وخودشم گفت مامان پنجره رو بستم . منم ناراحت شدم و دعواش کردم اونم رفت تو اتاقشو و گریه کرد بعد اومد گفت مامان اشبتاه کردم ببخشید منم عذرشو پذیرفتم بعد دیدم داره نقاشی میکشه نقاشی اش جالب بود  یکی صورت خوشحال و یکی ناراحت مامان:مامانی این چرا ناراحته؟ محیا:آخه مامانش دعواش کرده   صورتک خوشحال:   صورتک ناراحت: گل بانو واقعا ش...
4 شهريور 1392

هنر ایرانی

عجایبی که فقط در ایران میبینید اینم یه نوع هنره مردم ایرانه دیگه                             البته من این عکس هارو از وبلاگ منتظرت هستم کپی کردم چون خیلی به نظرم جالب بود ...
3 شهريور 1392

محیا وسارا

بازی کردن محیاجونی با سارا دختر عمه راحله البته به نوبت : آخه دلبرکم شما باید توپ رو بگیری نه اینکه بهش نگاه کنی   محیایی شما چرا اینجوری کردی؟ بدون شرح یعنی مزه اش چه جوری بوده که شما این شکلی شدی؟ اینم ژست خوشگل با سارا در کنار ذرتی که شما با کمک پدری کاشتی میبینی چقدر بزرگ شده     ...
3 شهريور 1392

پری دریایی من

پری دریایی من تو قشنگترین واژه ای. قلب من آرامش را بابودن تو حس میکند . تو آفتاب طلایی زندگیمان هستی پس انوار طلایی ات را بیشتر برزندگیمان بتابان. تو مهربانی وعشق را از کی آموختی؟   وقتی نگاه پراز عشق ومحبتت را میبینم که عاشقانه من وپدرت را میپرستی میگویم خدایا بزرگی ات را شکر واین نگاه پر از عاطفه واحساس را با دنیا عوض نمیکنم و به خودم میبالم .   ما عاشقانه دوستت داریم   ...
31 مرداد 1392

عروسی حمیده

ملوسک مامان پنج شنبه شب رفتیم قم عروسی حمیده .شما هم که جو بهتون غالب  شده بود  همش میرقصیدی .شب خوبی بود ومخصوصا به شما خیلی خوش گذشت و دختر خیلی خوبی بودی و مامانو اذیت نکردی به قول خودت دیگه من خانم شدم.ولی موقع عکس گرفتن بامامان همکاری نمیکردی. پرنسس مامان شما خیلی خوشگل شده بودی .دست مامانی درد نکنه که این پیراهن خوشگل رو واست دوخت و تل روی سرت رو هم زندایی درست کرد. اینجا هم خانم خانم ها داشتی دلبری میکردی و می رقصیدی           عزیزم با شادی تو من هم شادم وبا خوشحالی تو من...
26 مرداد 1392

محیاودکتر

شاپرک مامان بعداز اون تبی که کردی اجابت مزاجت تغییر کرد تااینکه امروز باپدری شما رو پیش دکتر سلطانی بردیم . ودکتر آزمایش واست تجویز کرد .جالب اینه که دکتر دستورداد چه غذاهایی رو نباید بخوری و شما امشب تو اتاقت همون دستور دکتر رو به عروسکت میگفتی . امروز قراره بریم قم عروسی حمیده{ دختر عموی من} وای تو چند روزه داری بیتابی میکنی که بریم عروسی .مامانی یه پیراهن واست دوخته که وقتی می پوشی مثه پرنسس ها میشی من طاقتم از تو کمتره .دوست دارم تا زودتر این پیراهنو بپوشی وازت عکس بگیرم و بزارم تو پست جدید     ...
24 مرداد 1392