محيا سادات محمديمحيا سادات محمدي، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

محيـــــــا ماه من

خرید انگشتر

امروز شاخه نبات به پدری سر سفره ی افطار گفت من انگشتر عروسکی میخوام طبق معمول پدری گفت باشه. بعداز افطار رفتیم حونه ی مامانی ساعت یازده ونیم که میخواستیم بیاییم خونه دختری گفت انگشتر یادتون نره .آخه پدری این قوله که به بچه  میدی؟ کار خدا یه خرازی باز بود من وپدری بیشتر دختری خوشحال بودیم آخه با خرید انگشتر به آرامش رسیدیم شاخه   نبات داخل مغازه گفت من خودم میخوام انتباخ کنم ...
24 تير 1392

خدا

.::وقتی خداوند از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت     از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم::.             ...
23 تير 1392

زبون بازی محیا بانو

امشب بعداز افطار به دختری گفتم بیا کمکم کن تا سفره رو جمع کنیم گفت مامانی من خسته ام جون ندارم ا  اینم از کارکردن قند نبات من امروز موقع افطار آقای پدر دیر کرده بود.قند نبات توی راهرو منتظر آقای پدر بود عمه اومد به محیا گفت چرا اینجا نشستی؟ قندنبات گفت بابام اعصابمو خرد کرده هنوز نیومده ...
22 تير 1392

آرایشگاه محیا

ماجرای آرایش کردن محیاخانم:   یه روزی محیاخانم مشغول بازی کردن در اتاقش بود . من هم توی آشپزخانه بودم گفتم:محیا کجایی؟ گفت:دارم بچه مو آرایش میکنم و ببینید آرایش کردن محیا خانم رو     ...
21 تير 1392

محیا گیاه کاشته

ماجرای سبزیکاری محیا :   یه روزی بابای محیا گفت:محیابیا بریم سبزی بکاریم محیا  گفت باشه بابا بعدچندتا دانه ی ذرت با نخود ولوبیا برداشتند  ودرباغچه کاشتند ومحیا هرروز میرفت وبه اونا آب میداد تااینکه اونا رشدکردندوبزرگ شدند واین هم عکس سبزیکاری محیا   ...
20 تير 1392

جشن سامان

عشق وعمر من یک شنبه جشن تولد سامان پسر عموجمال بود.سامان تقریبا پانزده روزه که به دنیا اومده مراسم جشن توی تالار مریم بود.شما خیلی خوشگل شده بودی البته به قول خودت یه روز عمه بهت گفت محیا چقدر خوشگل شدی شما گفتی خوشگل بودم من اونجا با هز ار خواهش وتمنا از شما تونستم دوتا عکس بگیرم     اینجاهم خونه ی عمو جماله که بعداز مراسم رفتیم وشما داری میرقصی ...
19 تير 1392