محيـــــــا ماه من
X

 

آمد نوروز و هم از بامداد

 

آمدنش فرخ و فرخنده باد

 

باز جهان خرم و خوب ایستاد

 

مرد زمستان و بهاران بزاد

 

زابر سیاه روی سمن بوی داد

 

گیتی گردید چو دارالقرار



تاريخ : شنبه 17 اسفند 1392 | 20:03 | نویسنده : مامان فرزانه |

سلام دوستان عزیزممحبتدوستانی که توی تمام لحظات زندگی ام یارو یاورم بودید.درسته این وبلاگ برای محیا بود ولی برای من محیط امنی بود شادیهامو میگفتم موقعی که حتی ناراحت بودم با کامنت های شما دوستانم دلگرم میشدم .ولی به خدا چند وقتیه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم .محیا رو هم ثبت نام کردم واسه ی کلاس زبان .چند جلسه ی اول خوب بود بدون هیچ بهونه ای میرفت ولی بعد چند جلسه بهونه گیری هاش شروع شدو میگفت نمیرم خلاصه با هزار تا وعده و وعید وخریدن جایزه های مختلف راضی شد که بره کلاسغمناکدوستانم میخوام چند وقتی نیام وبلاگ ولی  منتظرم باشید میام .وبلاگمو از لینک دوستانتون حذف نکنیدترسوچند وقتی بهم فرصت بدید میام با خبرهای جدید وخوش.همیشه در قلب من باقی میمانیدمحبت
 



تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | 1:29 | نویسنده : مامان فرزانه |

دوستان عزیزم سلامبغلامیدوارم که تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.

 

شرمنده از اینکه دیراومدمخجالتاوایل عید که درگیر دید وبازدید بودیم .با شروع بهار آلرژی

 

من هم شروع میشهکلافهومنو واقعا بیحال میکنه و بی حوصله خمیازهبه خاطر همین

 

اصلا فرصت نکردم عکس های دوران عید رو بریزم توی کامپیوترابلهالان هم که محیا

 

برای کلاس زبان ثبت نام کردم .وکمتر فرصت دارم بیام نت.ولی منتظر دوتا پست باشید

 

یکی برای عید ویکی هم برای شروع کلاس زبانهورا

 



تاريخ : سه شنبه 26 فروردين 1393 | 2:39 | نویسنده : مامان فرزانه |

دلم برای عیدی گرفتن های صد تومنی تنگ شده.دلم برای اون شور وشوقی

  

که داشتیم ولحظه شماری میکردیم تا سال تحویل بشه ولباس نو بپوشیم تنگ 


شده.دلم برای شمردن عیدی هامون و دسته کردن صدتومنی ها ودویست

 

تومنی های تا نخورده نخورده تنگ شده.دلم برای نخودچی وکشمش های توی

 

آجیل تنگ شده.خدایا دلتنگ شب های عید دوران کودکی ام هستم.دلتنگ 


نشستن دور سفره ی هفت سین کنار پدر ومادر وبرادرم ،دلتنگ همون سفره  

 

ی ساده.دلم برای پیک آخر سال تنگ شده یادمه سیزده روز عید رو خوش

 

میگذروندیم وروز آخر یاد حل کردن پیک میافتادیم دلتنگ همون روز هام .وقتی 


شور وشوق محیا رو میبینم برای خرید لباس عید یاد خودم میافتم .وقتی ازم 


میپرسه مامان چندروز دیگه عید میشه ،دلم حال وهوای اون روزا رو میکنه .


دلم سفره ی ساده ی هفت سین اون سالها رو میخواد نه سفره های پرزرق 


و برق حالا رو.دلم سبزه هایی رو میخواد که با دست خودمون

 

 

میکاشتیم نه حالا که قشنگ ترینش رو میریم میخریم.دلم ......



تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 0:54 | نویسنده : مامان فرزانه |

 

 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست


و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.


تولدت مبارک

 

 

امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد

 

 

و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد

 

 

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

 

 

تولدت مبارک

 

 

 

برای دیدن عکس های تولد بدو برو ادامه مطلب


 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 اسفند 1392 | 21:18 | نویسنده : مامان فرزانه |

دختر عزیزم 2 روز دیگه باقی مونده تا 4 سالگیت.دلم میخواد قطار زمان بایسته وتو همان

کودک کوچک و من همان مادر جوان باشم.روز به روز شاهد بزرگ تر شدنت وخانم تر شدنت

میشم.از حرف هایی که میزنی احساس میکنم جلوتر سن خودت فهم داری .اگه بعضی

وقتها خسته یا بی حوصله باشم نگرانی رو توی چشمات میبینم واون موقع هستش که

احساس میکنم زمانی میرسه که مثل یک کوه پشت وپناهم میشی.من وبابا بدون تو هیچیم

.بعضی وقتها که بابا دیر از سرکار میاد میگی مامان بابا چرا نمیاد؟اون موقع است که به

خودم میبالم.بعضی اوقات به بابا زنگ میزنی ومیگی سلام خسته نباشید و اون موقع است

که احساس میکنم خستگی از تن پدر درومده.اگه بابا خسته باشه میپری بغلش وبا شیرین

زبونیات خستگی رو از تنش بیرون میکنی.4 سال پیش همچین روزی بود که رفتم دکتر

طبسی وتاریخ 2روز دیگه یعنی 5 اسفند رو برای سزارین تعیین کرد.وای بهترین خبری بود

که بهم دادند.پیش خودم میگفتم یعنی دوروز دیگه من مامان میشم.شب عمل یعنی 4

اسفند تا صبح نخوابیدم .دلشوره ی عجیبی داشتم .ساعت 8 که شد دکترم اومد ومنو برای

اتاق عمل آماده کردند بااینکه دوبار اتاق عمل رو دیده بودم یه بار برای کورتاژویه بار هم

برای سرکلاژ ولی باز هم از اتاق عمل میترسیدم .اول منو بی حسکردند ولی به طور کامل

بی حس نشدم ومجبور شدند منو بیهوش کنند.وقتی به هوش اومدم دنبال تو میگشتم

فقطمیخواستم بپرسم بچه ام سالمه؟وقتی پرستار تورو به من نشون داد اشک توی

چشمام جمع شد حس غربی بود که بهت بگم دخترم .باورم نمیشد که من مامان شدم

بالاخره بعداز اون همه سختی که بعداز سقط ام داشتم مامان شدم .خدایاشکرت .خدایا

شکرت که بچه ام سالمه وهرروز که میگذره میگم خدایا شکرت که بچه ام باهوشه خدایا

شکرت که دخترم بافهمه خدایا شکرت...............


پی نوشت:

چون روز تولدت به دوشنبه افتاد دیشب پنج شنبه شب که خونه ی مامان جون بودیم بابا یه

کیک  گرفت واونجا  تولد واست گرفتیم وروز جمعه هم یه کیک دیگه گرفتیم

ورفتیم خونه ی مامانی .عکس هاشو توی پست بعدی میزارم

 

پی نوشت:

نسیم جون مامان باربد عزیز،نظر خواهی توی وبلاگت حذف شده .همه ی پست هات هم

اینجوری شده .ما نمیتونیم واست نظر بزاریمناراحت



تاريخ : شنبه 3 اسفند 1392 | 1:52 | نویسنده : مامان فرزانه |

هفته ی پیش برف اومد .ما هم رفتیم پیاده روی زیر برف .چ حالی داد.

 

 

محیا خیلی ذوق کرده بود آخه اولین باری بود که برف رو میدید.

 

 

محیا وعمه جونی

 

 

حیاط خونمون

 

 

کله پاچه در یه روز برفی خیلی میچسبهخوشمزهمنم که عاشقشم .همون شب برفی جناب

 

آقای همسر پیشنهاد داد که فردا صبح  بریم پیاده روی وبعدش بریم کله پاچه بخوریم

 

ولی من قبول نکردم چون درسته که کله پاچه دوست دارم ولی خوابیدن صبح گاهی

 

رو مخصوصا در یک روز خیلی سرد را به خوردن کله پاچه ترجیح میدمنیشخند.خلاصه از

 

پیشنهاد جناب همسر استقبال نکردیم ولی جناب آقای همسر لطف بسیار کردند وبرای

 

ظهر کله پاچه خریدندنیشخندواین شد که من هم به خوابم رسیدم وهم کله پاچه خوردم

 

 

 

محیا ومهرنگار :

 

 

در حال دیدن شعر حسنی در آپارات:

 

 

 

محیا وسارا

 

 

 

 

کاش دل های ما هم مثل دل های بچه ها بود که با یه توپ بازی ساده شاد میشد.

 

کاش قلب هایمان مثل قلب های کوچک شون صاف و بدون کینه بود

پی نوشت:با عرض معذرت از اینکه سایز عکس ها متفاوته .چون یه سری عکس ها با دوربین گرفته شده ویک سری با موبایل.

 

 

 

 

 

 





تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 0:42 | نویسنده : مامان فرزانه |

 

خطا از من است ، می دانم …

 

 

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نعبد “

 

 

اما به دیگران هم دلسپرده ام

 

 

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین “

 

 

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

 

 

اما رهایم نکن

 

 

بیش از همیشه دلتنگم

 

 

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم …

 

 

خدایا ؛؛ رهایم نکن .....

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 13:19 | نویسنده : مامان فرزانه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان گلم رمز عوض شده واستون توی خصوصی میزارم




تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 21:50 | نویسنده : مامان فرزانه |

جمعه شب تولد مهرنگار بود.البته یه تولد خودمونی که تشکیل شده بود از من و مامانی و

 

محیا وبهاره(زن داداش).ولی خیلی خوش گذشت تمام کیک رو هم خودمون خوردیمنیشخند

 

 

 

تا میری از این دخملی عکس بگیری ژست های عجیب غریبش شروع میشهمتفکر

 

 

 

 

 

 

این هم از کیکخوشمزه

 

 

 

هرروز که میریم خونه ی مامانی باید سر این دوتا وروجک رو گرم کنیم تا با هم

 

دعواشون نشهآخیا با جایزه خریدن که البته باید هردوتا جایزه یه جورو یه رنگ باشه.

 

یا با بازیهای مختلف.سه شنبه که رفتیم خونه ی مامانی اینجوری سرشون رو گرم

 

کردیم

 

 

البته اسمشون بالای برگه نوشته شد وحریمشون مشخص شد تا هرکسی از حد

 

خودش تجاوز نکنهکلافه

 

 

 

راستی ،موهای محیاجونی رو هم کوتاه کردیم چون موخوره گرفته بود

 

 

یکی دیگه از بازی های این دوتا

 

 

 

 

عمه جونی محیا ،واسه ی محیا نقاشی های خوشگل میکشه.محیا هم زده به کمدش

 

میگه میخوام یادگاری نگه دارممژه

 

 

 

ببینید تورو خدا بازی فکری رو دخملی باهاش چیکار میکنهتعجبمیگه مامان ماکارونی

 

درست کردممتفکر

 

 

 

این هم یه عصرونه ی خیلی خوشمزه واسه ی دخملیمون.البته میگه مرغ کنتابیقهقهه

 

 

 

 

 

 

 

 

 




تاريخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 23:38 | نویسنده : مامان فرزانه |

قابل توجه مامان ایلیا تو خونه ی ما، من استقلالی ام و همسری پرسپولیسی.

 

محیا هم گه گاهی استقلالیه گاهی اوقات پرسپولیسیسوال.وقتی با باباش قهر میکنه

 

میگه من استقلالی هستمقهقهه.ولی حالا پرسپولیسی شده میگه :مامان تو هم باید

 

پرسپولیس باشی ما یه خانواده ایم خانواده ی ما پرسپولیسهمتفکر.

 

 

چند هفته ای هست که برای تشویق دخملی بهش قول میدیم که واسش جایزه بخریم

 

البته که بعضی اوقات به قولش وفا نمیکنهدروغگوولی خب ما میگیم چون دخمل خوبی

 

بودی برات جایزه گرفتیم.واین جایزه گرفتن تقریبا شده کار هر شب مانیشخند.

 

 

 

 

 

 

دخملی در حال اتو کردن روسری من{البته با اتوی خاموشچشمک}

 

 

 

وای خدای من اتو رو رها کردی داره روسری من میسوزهوقت تمام

 

 

 

دو هفته ی پیش دخملی بلا گرفته میخواست بره رو اپن پایش خورد به عسلی کنار

 

مبل و گلدون نازنین من که یادگار همسری بود واسه ی سالگرد ازدواجمون شکست.

 

تا دو هفته اعصابم خرد بود چون واقعا دوستش داشتم یادگاری بود واسمگریه

 

ولی خب تیکه هاشو جمع کردم تا بچسبونمافسوس

 

 

 

 

 


 

 

 



تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 22:16 | نویسنده : مامان فرزانه |

از قدیم گفتن دختر هووی مادرهمتفکرمن چندوقت پیش یه کلیپس مو برای خودم خریدم.

 

حالا شده گل سر محیا خانمنیشخند

 

 

 

 

یه روز دخملی اومد پیشم گفت مامان من نقاشی کشیدم گفتم ببینم .دیدم قمقه ی

 

آبش رو جلوی خودش گذاشته واز روی عکسش نقاشی کشیده

 

 

 

این هم از باغ وحش قندونبات ما:

 

 

 

 

 

پاپوش دخملی که مامانی واسش بافته

 

 

 

دخملی در شب یلدا

 

 



تاريخ : شنبه 21 دی 1392 | 19:29 | نویسنده : مامان فرزانه |

دخملی ما روز به روز شیرین زبونی هایش بیشتر میشه.قدرت ابراز احساساتش فوق

 

العاده است .میگه به اندازه ی ستاره ها دوستت دارم .به اندازه ی اطره {قطره}های

 

باران دوستت دارم.پریروز میگه به اندازه ی تمام مانتو ها دوستت دارم به اندازه ی تمام

 

بلیز {همون بلوز}ها دوستت دارمخنده.اگه بعضی وقتها کار بدی انجام بده کافیه بگم من

 

غصه میخورم دیگه اون کاررو انجام نمیده.هروقت با تلفن حرف میزنم کافیه طرف مقابل

 

رو بشناسه میگه مامان سلام برسون.

 

روزی صدبار شونه  میاره میگه مامان موهای منو خوشمزه کنکلافه.

 

هنوز قهر کردن دخمل ما ادامه دارهمتفکرکافیه حرفی بهش بزنیم که مطابق میل اش

 

نباشه میره توی اتاقش ومیگه با من حرف نزنید.

 

یه روز به خاطر کار اشتباهی که کرده بود دعواش کردم گفت مامان یه کم با شخصیت

 

باشابله.

 

 این عکس هم هدیه ای است از طرف دوست خوبم زهراجون مامان ایلیای نازنینقلب

 


 

 


 

 




تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | 1:39 | نویسنده : مامان فرزانه |

 

 

پنج شنبه شب رفتیم تولد سارا{دختر عمه ی محیا}.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

 

دخملی هم که عاشق مهمونی و عروسی و خلاصه هر جایی که بزن وبکوب باشه.

 

مدل موی دخملی:

 

 

محیا جونی وساراجونی:

 

 

ثمین جونی دختر عموی محیا :

 

 

قربون اون نگاهت برم نازنینم

 

 

 

من به دخملی چند وقتی بود که قول داده بودم واسش دمپایی بخرم.چندروز پیش

 

اومد بهم گفت:مامان،گفتم بله،گفت مگه به من قول ندادی که برام دمپایی بخری؟

 

دیدم بعععله. بهش قول دادم و عمل نکردم وما فردا رفتیم واسه ی دخملی دمپایی

 

خریدیم.

 

 

 

بعضی اوقات آدم به این نتیجه میرسه که بچه ها کاری به لوکس بودن ومدرن بودن

 

اسباب بازی ندارن .روزی که رفته بودم برای محیا دمپایی بخرم به یاد بچگی های

 

خودم یه اسباب بازی براش خریدم که پیش خودم گفتم دخملی از این خوشش نمیاد.

 

وقتی اومدیم خونه طوری شیفته وعاشقش شده بود که شب موقع خواب بالای سرش

 

گذاشت .

 

دخملی برای شستن ظرفهایش اسکاج هم داره

 

 

با سرویس چایی مدرن و امروزیش روزی چندبار ما رو به خوردن چایی دعوت میکرد.

 

دیروز بهم چایی تعارف کرد من هم برداشتم .قندون خالی رو گرفت جلویم گفت قند

 

هم بردار

 

این هم ژست خانم کوچولوی ما بهتره نگم کجا خودتون مشاهده کنیدمتفکر

 

 

این بچه ها هم برای خودشون دنیایی دارند.پس سعی کنیم که دنیای قشنگشون روزیباتر کنیم

 

یلدای قشنگتون مبارک

 

 

 

 

 

 




تاريخ : شنبه 30 آذر 1392 | 9:59 | نویسنده : مامان فرزانه |

توی این پست تصمیم دارم از بازیها وسرگرمیهای دخملی بنویسم.

 

محیا جونی بازی پورپوچ رو خیلی دوست داره .گه گاهی هم باهم بازی میکنیم.یه روز

 

اومد گفت مامان بیا بازی کنیم منم گفتم باشه .

 

بازی مارو ببینید به روایت تصویر

محیا و مهرنگار هروقت به هم میرسن {البته به تازگی} با هم مامان بازی میکنن.

 

محیا میشه مامان ومهرنگارهم میشه دخمل کوچولو.

اینجا مامان دخمل کوچولو رو داره میخوابونهمثلا پتو ه رویش

 

انداخته که سرما نخوره.بعد مامان به دخملی میگه بخواب عزیزم.

 

 

 

بعد از خوابیدن میگم محیا دارید چیکار میکنید؟میگه مثلا رفتیم پارک

 

این هم از پیک نیک دخملی ما

 

 

 

حالا ببینید بعد از گردش چه تقسیم کاری میکنن؟قهقههخنده

 

واما خمیر بازی دخملی:

 

محیا این چیه درست کردی؟

این قورباغه است .

 

 

 

 شال وکلاه دخملی مون هم به دستان توانمند مادر عزیزم بافته شد

 

امشب اصلا حالم خوب نیست نمیدونم شاید دارم ویروس جدید رو میگیرماسترس

 

واصلا حال پست جدید گذاشتن رو نداشتم ولی به خاطر دوست خوبم فاطمه جون

مامان محیا گلی،آپ شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




تاريخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 0:18 | نویسنده : مامان فرزانه |

 

 

خدایا این چه روزگاریه ...چه دنیاییه...باورم نمیشه...آوایی که تاچند روز پیش دیدن

 

خنده هاش دل آدم رو میبرد حالا باید روی تخت بیمارستان باشه.کاشکی بر نمیگشتم

 

کاشکی از این دنیای مجازی خداحافظی کرده بودم آخه من دوستم توی تخت

 

بیمارستانه و اونوقت هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط میتونم دعا کنم.کاشکی

 

فاصله ها نبودند.کاشکی مسافت ها نبودند تا دوستی ها خودشون رو نشون میدادند.

 

خدایا دلم گرفته از این زمونه ،از آدما،از بنده هات که اونقدر بخشش ندارند که دلداری

 

بدن .تو که بخشنده ای ،تو که مهربانی،پس تو که خالق این بنده هاتی چرا اینجوری

 

میکنن.چرا دلداری رو از کسی که محتاجشه دریغ میکنن.چی رو میخوان ثابت کنن؟

 

فقط میدونم که دنیا دار مکافاته .هرکی هر حرفی بزنه هر کاری بکنه با منفعتش گیرش

 

میاد.لی لی عزیزم من از تو دورم ولی دلهامون به هم نزدیکه درد تو درد منم هست

 

دست و دلم به هیچ کاری نمیره .فقط نشستم پای نت تا خبری بگیرم .تو تنها نیستی

 

دعاها پشت وپناهته.نمیدونم قابل هستم یا نه ولی واسش نذر کردم که احتیاجی به

 

عمل نداشته باشه .دنیای نی نی وبلاگ پشت وپناهته اون هم با دعاها.

 

 




تاريخ : يکشنبه 17 آذر 1392 | 11:03 | نویسنده : مامان فرزانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد